أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
507
تجارب الأمم ( فارسى )
از شگفتيها آنكه او از درون زندان پس از بريده شدن دستش نيز براى راضى پيام مىفرستاد و چشم آزمند او را به مال بسيار مىانداخت كه ، هر گاه او را به وزيرى
--> [ = ] به او گفتم ، او نگران شده از « ابن غيث » نصرانى كه همراه او در « سميريه » سوار بود پرسيد ، چه گوئى ؟ گفت : اى سرور من ! ذكى مردى خردمند است . او دستپروردهء تو است ، احساس خطر كرده است كه چنين گويد بر گرد ! [ ابن مقله ] خموش ماند و سپس گفت : اين نادرست است ، او به سود ابن رايق مىانديشد ، من يادداشتهاى خليفه را كه دستنوشت اوست دارم ، خليفه سوگندان ياد كرده كه نگهبان من خواهد بود : برگرد بگو : براى من اجازت گيرد ! من به نزد ذكى برگشتم و آن را گفتم . او سر بجنبانيد و گفت : واى بر تو ، چگونه او مرا متهم مىكند ؟ به دو بگو : « به خدا سوگند برايش اجازت نخواهم خواست ، دستم را با كمك بدين برنامه آلوده نخواهم كرد » من به نزد ابن مقله برگشته بازگو كردم . او كه آن را تعصب ذكى براى ابن رايق دانسته بود به من گفت : برخيز از در آشپزخانه به درون شويم ، چون رفتيم گفت : برو بالا و فلان خادم را براى من بخوان . همين كه به او گفتم ، دويد كه اجازت بگيرد من برگشته به ابن مقله گفتم . گفت : برو در آنجا بايست ، مبادا باز گردد و تو را نيابد ، من برگشتم و چون خادم برگشت با من به « سميريه » آمد و سلام داد و دست او را نبوسيده گفت : آقا برخيز ! ابن مقله كه اين رفتار را نپسنديده بود ، آهسته به من گفت : واى بر تو ! اين چگونه است ؟ من گفتم : آن بود كه ذكى به تو گفته بود ! گفت : پس چه بايد كرد ؟ گفتم : ديگر وقت گذشت ! او به دعا و استخاره پرداخته گفت : اگر آفتاب در آمد و من برنگشتم خود را دريابيد ! [ محمد بن جنى ] گفت : خادم رفت و در را بر ما بست . من باز در انديشه شدم ، و ما تا نزديك بر آمدن آفتاب انتظار كشيديم آنگاه گفتيم ايستادن ما بيهوده است كه به خدا ديگر او بيرون نخواهد آمد ، ما برگشتيم و اين آخرين ديدار ما از او بود ، چون به خانه رسيديم شنيديم كه ابن مقله را گرفتهاند و دست او را همانروز در پيش روى همگان بريدهاند . ابراهيم بن حسن دينارى گفت : از [ ابو ] حسين پسر وزير ابن مقله شنيدم كه راضى زبان پدرم را پيش از مرگ ببريد و او را از گرسنگى بكشت . او مىگفت : روند كار چنين بود كه چون راضى دستور داد دست او را بريدند ، او را به نزد خود برد و از وى پوزش خواسته ، در كارها و در تنهايى با او رايزنى مىنمود و در زندان به وى گشايش داده در سفرهء نبيذ و خوشگذرانى با او بود و از بريدن دست او پشيمانى مىنمود . چون اين گزارش به ابن رايق رسيد سراسيمه شده ، كس به نزد خليفه گسيل داشته گفت : هر گاه خليفگان پيشين بر كسى خشمگين مىشدند از آن باز نمىگشتند ، تو به اين مرد زيان رسانيدهاى بىباكانه او را نزديك مكن ! خليفه گفت : اشكالى ندارد او بىخطر شده است ، شما مىخواهيد